سه شنبه نهم مهر 1387
گویا لاهوت رو بوسیدیم گذاشتیم کنار!! نگا وضعمونو تورو خدا!
این شعر نیمچه طنز رو به سفارش نشریه دانشگاه علامه طباطبایی و به
مناسبت ورود جوجه دانشجوهای جدید گفتم که البته نشریه دانشگاه خودمون
هم قراره بچاپتش
سلام جماعت جدیدالورود مرحبا بر شما و صدها درود
قبول شدید با سختی و مشقت با داشتن هوش زیاد و دقت
یه لحظه هم جزوه هارو نبستید با خرخونی شاخ غولُ شکستید
نشستید و شبا با یه ذره نور تستا رو قورت دادید برای کنکور
پس حالا که گذشتید از ته قیف یه چیزایی دارم برای تعریف
ازحال و روزو وضع این دانشجو که ذره ای نبرده از جنبه بو
از روز اول که به اینجا میاد جو میگیرش، کمم نه خیلی زیاد
با ظاهر ساده و خیلی نجیب آخر ترم میشه یه چیز عجیب
تو هرچی قرتی بازیه حل میشه لایق مرحبا و ایول میشه
گذشتشو پاک میکنه فراموش نیشش همیشه بازه تا بناگوش
دوس داره که چشم وگوشش بازبشه دماغشو عمل کنه ناز بشه
رفیق براش پیدا بشه فراوون بعده کلاس بساط دود و قلیون
همش تو صف تلفن کارتیه هر شبم با بچه ها تو پارتیه
توی دهنش همیشه آدامسه خیر سرش دانشجوی لیسانسه
سر کلاسم همه ی حواسش به تیپشو موهاشه و لباسش
به جای اینکه درسشو بخونه همش نگاهش روی اینو اونه
منتظره یکی بهش پا بده توی دلش عشق اونم جا بده
هرکی روکه خوشش میاد تورکنه واسه خودش بساط حال جور کنه
آخر ترمم که کارش معلومه با غیبتاش از امتحان محرومه
سه ترم اوّلشو مشروط میشه با اردنگی از دانشگاه شوت میشه
آره.. جماعت جدیدالورود! حرفایی که میخواستم بگم این بود
خلاصه بپا شما اینجور نشید پشیمون از دادن کنکور نشید
حواستون جمع باشه و با دقت بگیرید از شعر قشنگم عبرت
حروم نذارید بشه شعر بنده گریه داره حرفای من نه خنده


جمعه بیست و هشتم تیر 1387
چقد همه چی عوض شد یهو!
تو چند سالته؟ جوون میگه 18 سال، دخترک میگه وقتی من ۱۸ ساله شم
تو ۲۸سالت میشه وقتی من ۲۸ساله شم تو ۳۸سالت میشه وقتی من ۳۸ساله
شم تو ۴۸سالت میشه،و همینجاس که حوصله آدم سر میره ازاین تمرین حساب،
امّا دختر دیالوگ تکان دهنده اش رو رو میکنه:«اونوقت دیگه با هم زیاد اختلاف
سن نداریم!»
یاد بچگی هام افتادم.این خطی نبودن عجیب غریب زمان! اون موقعها یک سال
خیلی بود.حتی کفشهای عید قبل دیگه اندازمون نمی شدو پسر خاله های یک سال
بزرگتر آدمای خیلی بزرگی محسوب می شدن! حالا بماند که با پسر عموهای
سه سال بزرگتر می شد رفت خرید و از خیابون رد شد!
ولی حالا با همه اونا میشه هم صحبت شد و از یه ارتفاع مساوی دانسته ها رو
رد و بدل کرد...
هرچی پیرتر میشیم زمان سریعتر می گذره...
روزا زودتر شب میشه و ماهها زودتر سال...
........................
توی تاکسی نشستم دارم توی این گرمای کشنده می رم دانشگاه از استاد پروژه ام
راهنمایی بخوام و برم آزمایشگاه سیالات جای یکی از بچه ها حاضریشو بزنم!
کلافه نشستم و دارم با یه ورق خودمو باد میزنم. یه نگاه به بقیه مسافرا میندازم
اونا هم کلافه ان ... پیکان درب و داغونیه! دستگیره شیشه هاشم نیست و کسی
جرأت نمیکنه به راننده ی سیبیل کلفت و اخمو بگه آقا دستگیرشو بده هلاک شدم!
تو همین حال و احوال یه 206 پیچید جلوی ما و با معجزه رد شد!
راننده هم طبق توقعی که ازش می رفت شروع کرد به فحش دادن..
الاغ، حیوون، گوساله، عین گاو هلندی می مونه! اینو که گفت یهو ناخودآگاه
گفتم گاو کجایی؟! از تو آیینه چپ چپ نگام کرد و گفت هلندی! بغل دستیم آروم
زد زیر خنده، من یه نگا بهش انداختم و دوباره گفتم مگه داریم؟! گفت آره بابا
داریم، گرفتی مارو؟ بغل دستیم دیگه داشت بلند بلند می خندید، منم با حفظ
خونسردی دوباره گفتم چجور گاوی هست حالا؟ این دفعه دیگه راننده هم خندش
گرفت و گفت شبیه این 206 که الان رد شد!...
وقتی می خواستم پیاده شم دیگه هیچکدوممون کلافه نبودیم ... احساس کردم
اونا هم دارن تو دلشون می گن گور بابای مشکلات ... دم رو خوشه!!
سه شنبه سی ام بهمن 1386
این نوشته هیچ ربطی به عقاید لاهوتی من نداره!!
همه چی خوبه، از شب بیداری دیشب چیزی تو این روز سُکر آور
همراهیم نمی کنه! نه سردرد، نه خمیازه، نه گودی زیر چشم ها...
همه چی رو به راهه، تقریباً سر حالم! عابر بانک پول داره، خلوته، کارتمو
پس میده و هنوز میشه به عدد باقی مونده روی پرینت دلخوش کرد!
هنوز به عادت همیشگی تند راه میرم، صبونه نمی خورم و یه ماهی میشه
که کفش لازم شدم ... همه چی ردیفه، قبض موبایلمو دادم، کرایه خونه ام
واسه سر برج آماده س .. فقط مونده با سوپری پایین خونه صاف کنیم!
....................................
یه جا یه چیزی خوندم جالب بود ... میگن ماری آنتوانت همسر لویی شانزدهم
تو اوج تظاهرات و اعتراضات فرانسوی ها زمان انقلاب این کشور پرسیده
بود این درو دهاتی ها چرا انقد سر و صدا میکنن، پاسخ داده بودن والا حضرت
میگن نان نداریم بخوریم، والا حضرت هم فرموده بودن خب بیسکویت بخورن!
.....................................
همه چی رله س! دارم واسه امتحانای عقب افتاده آماده میشم، می مونه
تکمیل کردن یکی دوتا جزوه که اونم... همه چی خوبه! صبحها واسه
دوش گرفتن فشار آب خوبه، هرشب کتاب می خونم و هرروز روزنامه،
فقط واسه اینکه سوادم نم نکشه! گاهی فیلم هم میبینم تا از قافله
عقب نمونم! همه چی روبه راهه! نون گرم، سیب زمینی چیپسی،
کوکو سبزی، سمبوسه، اشترودل، پیتزا و کمی هم سس...!
.....................................
چند وقته یه چیزی بدجوری ذهنمو مشغول کرده، فکر کنم اگه اینم بفهمم فعلاً
هیچ دغدغه ای ندارم! اونم یه شعر تاریخی و حماسیه که یه زمانی فکر میکردم
اگه بزرگ بشم معنیشو میفهمم ولی هنوزم نفهمیدم!
می فرماید: آن مان نماران، دو دو اسکاچی، آنا مانا کلاچی!!
هرچی فکر می کنم چیزی از محتوای سنگینش دستگیرم نمیشه! فقط تونستم
اینو کشف کنم که شاعر یا شاعره ش احتمالاً فردیه به نام جینگیلی آلیسا!!
......................................
همچنان همه چی ردیفه ... سی دی یانی و پینک فلوید رو میز کامپیوتر و
سیم های هدفون پر از محسن نامجو، صدر جدول لیگ برتر هم که قرمزه!
همه چی بر وفق مراده. مدل موهام، اسپیکرای تازه و پرتره اخوان تنگ دیوار
همه چی جوره، خودکار، کاغذ، دیکشنری تخصصی و پروژه شهرسازی و
کمی دل خوش... همه چی عاشقونه س... تنهایی، سکوت و کمی اضطراب
از آینده ای که چهار زانو منتظرم نشسته! نمی دونم اون وقت هم همه چیز...؟!
شاید ... احتمالاً ... حتماً ... اصلاً...!!!!!!!!!

یکشنبه چهاردهم بهمن 1386
جماعتي داريم ما به خدا!
كوران مادر زاد را بينا كردم، بيماران را شفا دادم، مردگان را زنده كردم
امّا احمق را نتوانستم اصلاح كنم! "مسيح (ع)"
بعضي وقتا كه دلم از همه كس و همه جا مي گيره، وقتي نا اميد و خسته
مي شم، يه چيزاي خيلي كوچيكي اميدوارم مي كنه.
چيزاي به ظاهر بي ارزشي كه از ديدنشون مث بچه ها ذوق زده ميشم!
مث ديدن يه پيرمرد 80 ساله كه سربالاييه وليعصرو با سرعت بالا ميره.
مث ديدن كيلومتر شمار يه پيكان مدل 48 كه هنوز كار مي كنه!
يا مث ديدن بچه اي كه تو بغل مامانش بهت زل زده و برات ادا در مياره!
اين جور موقعها به خودم ميگم بي خيال همه چي خله!خوش باش مث همه!
ولي باز كه ميگذره و آدماي بي خيال اطرافم رو مي بينم دوباره...
اطرافم پره از آدمايي كه هيچ ايده اي واسه زندگي ندارن.هيچ حرفي واسه
گفتن ندارن،هيچ نظر و ديدگاهي ندارن.فقط وفقط غرق در روزمرّگي ان!
زحمت يه ذرّه فكر كردن و مطالعه به خودشون نمي دن!
مهمترين و اصلي ترين منبع اطلاعاتيشون راننده تاكسيه!
چند وقت پيش تنهايي رفتم سينما اقليما رو ببينم .. سالن تقريباً خالي بود.
شبش تو روزنامه خوندم كلاغ پر 1 ميليارد تومن فروش كرده!!
سخته بين اين جماعت سطح پايين زندگي كردن و باهاشون حرف زدن.
تو مترو نشستيم و يكي از بچه ها هندزفري تو گوششه. بهش ميگم «چي
گوش مي كني؟» ميگه «"هيچكس" محبوبترين خواننده رپ ايران، همه
گوش مي دن!» ميگم «بده ببينم چي ميگه اين محبوبترين رپر ايران!»
ميذاره تو گوشم:
توي مهموني، چشمات رو بكس منه...لاي دفتر خاطرات دافت عكس منه!!!

سه شنبه دوم بهمن 1386
حفظ تعادل از شاه عبدالعظیم تا قیطریه! همین میشه بهونه!
چند روز پیش یکی بهم گفت: آدم متعادلی شدی! بیچاره شاخ درآورد از
اینکه دید از این تعریف مثل شنیدن فحش حالم بد شد! توهین بدی بود.همیشه معتقد بودم اون چیزی که اسمشو می ذاریم تجربه یا تعادل لحظه ی
پایان ایمان به چیزای نابه. همیشه چیزایی هست که ارزش پافشاری کردن
داشته باشه.چیزایی هست که بشه بهشون عشق ورزید.به خاطرشون افراط
کرد و گذاشت بقیه هرچی می خوان بگن.
انگار بزرگ که میشیم ترسمون ایمانهای کوچیکمون رو می خوره.
حرف مردم واسمون مهم میشه. واسه هیچ چیز خطر نمی کنیم.
توجیه مون هم اینه که باید از همه چی یه ذره داشت!
همه چی رو نصفه و نیمه! و اسم اینو. دقیقاً اسم اینو میذاریم تعادل!!
می خوام صد سال سیاه متعادل نباشم!!
هنوز نفهمیدم چه کرمی تو وجودمون هست که هروقت آسمون می گیره
دلمون می خواد به جای بارون برف بیاد. با اینکه می دونیم برف گره
ترافیک رو کورتر می کنه و ماشین ها رو به جون هم میندازه. با اینکه
می دونیم سوز این برف چندروز بعدش پوستمون رو می ترکونه.
با اینکه می دونیم بلافاصله بعد از برف لیزخوردن رو یخبندون
پیاده روها شروع میشه و مجبوریم واسه کنترل تعادل به هر کس و ناکسی
آویزون شیم.
اما همیشه آرزو می کنیم برف شدیدتر بباره.
ترس از سینه پهلو و خوردن شلغم های تهوع آور هم نمی تونه این آرزو
رو ازمون دور کنه.
شاید بعضیا بخوان این شادی رو یه جور آینده نگری واسه ذخیره آب
سال بعد نشون بدن، ولی همه می دونیم که این بهونه واسه گرفتن ژست
آدم بزرگاس! پشت شادی هرکی تصور قدم زدن رو برف، برف بازی
با رفقا و درست کردن آدم برفیه.
خلاصه برف یکی از بزرگترین لذت های زندگی خالی از لذت ماست!
نمی دونم این حس لذت از کدوم کرم تو وجود ما نشأت میگیره!
همین...
جمعه بیست و سوم شهریور 1386
خدایا ... چقد دلم از این تفاوتها می گیره.... تفاوتهای من با اونایی که دوست دارم مثل من باشن!
پسر: تاریخ چیه؟
پدر بزرگ: هر چیزی که در گذشته اتفاق افتاده باشه تاریخه
پسر: دیروز که رفتیم باغ وحش تاریخ بود؟
پدر بزرگ: نه چون اون اتفاق مهمی نبود
پسر: مرگ پدرم تاریخه؟
پدر بزرگ: نه
پسر: ولی اون برای من خیلی مهمه
(از دیالوگ های مورد علاقم ... "فیلم عابر پیاده")
خیلی وقته تو این کویر تاریک سرگردونم! یه نقطه نور می بینما ولی همین
که می خوام بهش خیره شم انگار جاشو عوض می کنه. به هر طرف که
بر میگردم همونجاس! نمی دونم چرا نمی خواد جای اصلیشو بهم نشون بده!...................
نه بابا تومور چیه مگه مسخره بازیه! میگرن هم نیست نترس، میگرن دردش
کمتره و متداوم تره. نمیدونم حیف شد یا نه. منتظر جواب غافلگیر کننده ای
بودم. اما نشد! مثل اینکه باید باهات بسازم رفیق...
اتاق 12متری خونه مادربزرگ رو به کوچه س باد که میاد مچاله نوشته هامو
با خودش می بره. شاید هرکدومو یه رهگذر بر می داره. کاش هرکدوم از
دغدغه هامم می تونستم به اینو اون قرض بدم تا باد سرم کمتر شه
خیلی دوست داشتم تو دوران رمانتیسم بودم دوست داشتم همه آدمای دور و
برم گوته رو می شناختن. اونوقت دیگه هیچکس بهم نمیگفت چرا نمی خندی؟
چرا شاد نیستی؟ چرا انقد نوشته هات غمباره! ...........
با خیال راحت به پیرزنی که میخواد از خیابون
رد شه راه میدم. مخصوصا هم جوری راه میدم که ماشینای پشت سرم هم
براش ترمز کنن. راننده پشت سرم عجوله. دستش رو از رو بوق بر نمیداره.
اعتراض داره. اون پیرزنارو دوست نداره. اون عابرای پیاده رو دوست نداره
اون هیچ کس جز خودشو دوست نداره. اینو از صدای بوقش میفهمم. تو صدای
بوقش صدتا فحش ناجور هم هست که می شنوم. ولی اهمیتی نمیدم.
می خندم!
به این دنیای بی خیال. به مردمی که تا ابد نه من اونارو می فهمم نه اونا منو...!

یکشنبه چهارم شهریور 1386
این زندگی سگی که منو هار میکنه... این زندگی سگی کِی منو رها می کنه؟؟؟
خسته ام
حالم بده
دوشنبه یکم مرداد 1386
بايد دنبال يه عرفان آبگوشتي بگردم. شدم يه free man بي خاصيت!
به خودم كه نگا مي كنم حالت تهوع مي گيرم. چيز بي مسووليتي ام.
مي گم چيز. چون شك دارم آدم باشم! به طرز حال به هم زني آزادم.
تو پياده رو دست تو جيب خوش خوشك واسه خودم راه مي رم. زير لب
آهنگ زمزمه مي كنم. سعي مي كنم فكر بقيه رو بخونم. يهو خندم
مي گيره. اه! بهتره گم شم...
اين حرف جو به جك تو فيلم گاو خشمگين رو دوست دارم:"هيچ خبر
جديدي نيست جك! خاطره هاي خوب گذشته و فاجعه هايي كه حالا داريم"
چند سال بعد تمام اين فاجعه ها هم واسه من خاطره مي شه...
..................................
"حالا تو توي محاصره اي. تسليم شو" ميمون بخت برگشته دستاش رو
مي گيره بالا سرش. جماعت كف مي زنن و مي خندن. "حالا اومدن
خواستگاريت خجالت بكش" اندفعه دستاش رو مي گيره جلو صورتش و يه
ادايي در مياره. باز ملت هيجان زده ميشن. داره حالم به هم ميخوره.
خب كه چي؟ اگه قرار بود آدم باشه خب آدم مي شد ديگه. كجاي اين
مي تونه خنده داره باشه؟! يه ميمون مي تونه چاي تعارف كنه شلوارش
رو بالا بكشه يا چميدونم... مگه همه ي ما هرروز اين كارارو مي كنيم
چه گلي به سر عالم زديم كه حالا دور افتاديم و طناب ميندازيم گردن
جك و جونور ها كه آدم بشن؟! حالا كه ميمونه شانس آورده و آدم نشده
چرا بايد ناغافل چشم باز كنه ببينه شده يكي لنگه ما؟
الهي بميرم براش...!

دوشنبه هجدهم تیر 1386
يأس فلسفي تو بعد ظهر و وول خوردن تو خيال بدون جونو!!
ساعت 7 صبح ايستگاه توپخونه:
منتظر مترو ام كه برم صادقيه و از اونجا هم كرج... مترو كه مي رسه و
درش باز ميشه عدّه اي وحشيانه (دقيقا وحشيانه) به سمت واگن ها هجوم
مي برن. ملاحظه هيچكس رو هم نمي كنن. هل مي دن و فشار مي دن و
فحش مي دن فقط براي اينكه واسه چند دقيقه رو يه صندلي لعنتي بتمركن!
ياد جنگهاي فيلمهايي مثل شجاع دل و اسپارتاكوس و گلادياتور مي افتم!
دستور حمله كه صادر مي شد همه با نعره و فرياد هجوم مي برن و هر
كاري مي كنن تا بكشن و كشته نشن! ...
بعضي صداها بدجور منو مي بره تو رويا! همينجوري الكيا!
مثل صداي جيليزو ويليز كردن تخم مرغ تو روغن دغ. يا صداي باز شدن
در نوشابه! صداي اذان ظهر از مسجد محل تو گرماي كشنده تابستون. يا
صداي تكون خوردن پول خردها توي قلك!... مسخرس نه؟!
يه صحنه اي بود توي كارتون مورچه و مورچه خوار (بهترين كارتون
دوران بچگيم) مورچه خوار داشت راه مي رفت كه يهو ديد يه سوسيس
داره از جلوش رد ميشه. مورچه خوار مادر مرده كه يه عمر تو حسرت
مورچه بود با بي اعتنايي و از سر بزرگوري با كمال ادب بهش گفت:
سلام سوسيس! غافل از اينكه تمام هدف زندگيش يعني همون مورچه
داره زير اون سوسيس راه ميره و به ريش اين بنده خدا مي خنده.
چند قدم اونطرف تر كه به خودش ميگه: "سوسيس كه راه نميره" ديگه
كار از كار گذشته بود...... چي شد كه اينو گفتم!
چند وقته هرچقد موقعيت و شانس از جلوم رد ميشه من فقط بهش ميگم:
سلام سوسيس!!

پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386
منو رها کن از این فکر مشروطی!!
چند شب پيش فارغ از همه ي درسها و امتحانا داشتم فيلم "باجه تلفن"
ساخته ي فوق العاده ي "جوئل شوماخر" رو نگا مي كردم. فيلم باز منو ياد
يكي از دغدغه هاي هميشگيم انداخت:
خيلي دوست دارم شرايطي پيش بياد كه همه ي اين فشارها و محدوديت ها
و شرايط زماني و مكاني از روم برداشته بشه تا بتونم خود وقعي ام رو ببينم.
تا همه ي اون چيزایي كه الكي بهم چسبيدن و هويّت كاذبي برام ساختن
يكي يكي بريزن. ببينم بخش واقعي من چقد شبيه بخش ظاهريمه. ببينم چقد
از ويژگي ها و رفتارهام ريشه درست و حسابي دارن. كدومشو تغيير شرايط
محيط عوض مي كنه...
............................
فصل امتحانا شده و من دوباره درگير اينم كه اين درس و مشق كي مي خواد
تموم شه. دوباره اين سؤال برام به وجود اومده كه چرا اومدم دانشگاه. وقتي
برم بيرون چيكار مي خوام بكنم. درس چقد واسم فايده داشته و از اين حرفا.
اصلاً اين موقعها كه ميشه به فلسفه ي درس خوندن شك مي كنم!
ياد روزاي پر خاطره و پر دلهره ي مدرسه به خير... ناظم هاي سبيلو با اون
خطكش هاي 50 سانتي فلزشيون و بچه هايي كه هميشه نگران نمره
انضباطشون هستن. نگران تنبيه و اخراج از مدرسه! خبرچين هايي كه ناظم
دوستشون داره و بچه درس خوناي خودشيريني كه خسيسيشون مياد سر
زنگ املا پاك كن قرض بدن! ...
خندم مي گيره ... بعضي وقتا فكر مي كنم بدجور دارم وقتمو تلف مي كنم...


